خرید بک لینک

سلام بابا جون،

چطوری؟ خوبی؟ دیشب دوباره به خوابم آمدی، آرام و زیبا، همان‌طور که همیشه بودی. چقدر خوشتیپ بودی، با آن نگاه گرم و مهربان‌ات که دنیا را برایم روشن می‌کرد.

حیف... حیف که نمی‌توانم طاقت بیاورم و در خواب بمانم، تا بیشتر کنارت باشم، تا بیشتر با تو حرف بزنم. هر بار که می‌رَوی، دنیا برایم کمی سردتر می‌شود. اما می‌دانم که تو همیشه در قلبم هستی، حتی اگر چشم‌هایم تو را نبیند.

بابا جون، دلم برایت تنگ شده... بیا باز هم به خوابم سر بزن.

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

سلام بابا جون، اولین قرآن‌مان را تهیهیم، زیبا و مقدس، مثل یاد تو. قرار شد اولین یاسین را برای تو بخوانم، برای آرامشی که همیشه در وجودت بود. آن شب، تو به خوابم آمدی، آرام و مهربان، مثل همیشه. پندی به من دادی، ساده اما عمیق: "هیچ چیزت را به هیچ کس نگو..." حرف‌هایت را در قلبم نگه می‌دارم، مثل گنجی پنهان. تو همیشه در کنارم هستی، حتی اگر چشم‌هایم تو را نبیند. دمت گرم بابا جون، برای همه‌ی لحظه‌هایی که به من یادآوری می‌کنی چگونه قوی باشم و چگونه سکوت را به زرنگاری تبدیل کنم.

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

بابا جون، برگرد... بیا تا دوباره با هم زندگی را از نو بسازیم، بیا تا این بار، حرف مردم را به باد فراموشی بسپاریم، بیا تا نگران هیچ چیز نباشیم، بیا تا دنیا را فقط با تو زیبا ببینم. بابا جون، اگر بازگردی، هیچ چیزی جز تو در این دنیا برایم معنا نخواهد داشت. اگر کنارم باشی، فقط می‌خندیم، فقط در آغوشت آرام می‌گیرم، فقط با تو بودن را جشن می‌گیرم. اما چرا رفتی؟ چرا من باید تا آخر دنیا، در این سکوتِ بی‌خاتمه، تنها و ناراحت بمانم؟ بابا جون، برگرد... دلم برایت تنگ شده.

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

ماشینت

بابا، دیروز ماشینت را در خیابان دیدم... انگار که تو بودی، ولی نبودی.

همان شب، به خوابم آمدی. این روزها کمتر به سراغم می‌آیی، انگار با من قهر کرده‌ای. آیا از من چیزی در دلت مانده؟ آیا دلتنگم نیستی؟ من هنوز همانم، همانی که همیشه به تو فکر می‌کند و با خاطراتت آرام می‌گیرد. بیا بیشتر به خوابم سر بزن، بابا جون. دلتنگ دیدارت هستم.

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

پرواز با تو

سلام بابا جان،

فکر میکنم هنوز یادت هست که من چه چیزهایی را دوست دارم. دیشب در خواب، مرا سوار هواپیما کردی و با هم به پرواز درآمدیم. دور دنیا گشتیم، با هم سلفی گرفتیم و خندیدیم. من از تو فیلم گرفتم، همه چیز را ثبت کردم. هرچند همه اش خواب بود، اما آنقدر واضح و واقعی بود که گویی همین الان اتفاق افتاده. دمت گرم، بابا جون. همیشه در خاطرم زنده‌ای.

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

بابا روزای آخر یه شکل دیگه شده بود.کم حرف تر از همیشه.خیلی فکر میکرد ...بعدا فهمیدم بهش الهام شده بود که روزای آخرشه...یک خوابی چیزی دیده بود..با تمام دوستاش از اول زندگیش تا تهش احوالپرسی کرده بود ...یکسره دوستاش بهش زنگ میزدن آخرای شب که میومد خونه..خیلی غم انگیز بود...انگار داشتن با هم خدافظی میکردن...رو دوستاش خیلی حساب باز میکرد..خیلی دوستشون داشت...اونا هم تا همین در روز جاری یادش میکنن و به منم میگن...حتی دلشون برای بابام که تنگ میشه بمن زنگ مبزنن..اینش سخته...روحت شاد رفیق صمیمی

برچسب: نویسنده: امیر حسنی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 8:15

صفحه بندی